سال پیش برای تولدم بچهها کتاب «در جستجوی زمان از دست رفته» را خریدند. از آنجا که به نظر میرسید خواندن این رمان هفت جلدی خارج از توان من باشد، قول دادم تا آخر سال آن را بخوانم. چندین بار در هفتههای بعد از آن تلاش کردم جلد اول را شروع کنم، اما نقدها و کتابهایی که پیرامون «جستجو» خوانده بودم به نحو آزار دهندهای مانع از این میشدند که در رمان غرق شوم و از این غرق شدن لذت ببرم. مدام یا راوی را با خود پروست اشتباه میگرفتم و یا تکنیکها و ویژگیهای نگارشی آن را همزمان با خواندنش در ذهنم مرور میکردم. طولی نکشید به این نتیجه رسیدم کتاب را تا زایل شدن اثر آن نقدها کنار بگذارم.
بعد از عید به کتابی جدید و کمحجم برخوردم به نام «گزیدههای در جستجوی زمان از دست رفته» که خود مهدی سحابی، مترجم «جستجو»، برای خوانندگان تنبلی فراهم آورده که حال خواندن اصل رمان را ندارند. سریع خریدم! اما بعد از خواندن مقدمهی بسیار زیبای سحابی به این فکر کردم که چرا من گزیدههای خودم از «جستجو» را نداشته باشم؟ کتاب را زود کادو کردم و به اولین تنبلی که میشناختم هدیه دادم!
خواندن «جستجو» برای من تا حدی هراسانگیز است؛ کتابی با چنان جزئیات دقیق در بیان روحیات انسانها که ژرفا و پیچیدگی اندیشهی نویسندهاش، ویرجینیا ولف را برای شش سال در سکوت برد. من واقعاً از نوشتههای قوی میترسم، چون نوشتن بعد از آنها دشوارتر میشود.
میگویند بعد از خواندن «جستجو» آدم دیگری خواهی بود. به هر حال مدتی است خواندن آن را شروع کردهام. به تدریج برخی از گزیدههای خودم را در اینجا خواهم گذاشت.
پی نوشت: از عجایب روزگار این است که حتی یک سایت مختص پروست در اینترنت نیست!
از چادر که میزنم بیرون، تلو تلو خوران به سمت دریا میروم. بیست متری بیشتر نیست. دریا آرام است، موجها کوتاه. نسیمی خنک پوست را نوازش میکند. آفتاب نیمروز بهاری شنها را گرم کرده و بازتاب نور نقرهفام دریا چشم را میزند. چپ و راست میروم تا بالاخره انگشتان پایم آب را احساس میکنند. کمی جلو میروم. سردم میشود. برمیگردم به خط موجها. سرم گیج میرود. به پشت روی ماسهها دراز میکشم. آفتاب اذیت میکند. کلاه حصیری را روی صورتم میکشم ...
... صداهایی مبهم در تالار گوشم میپیچد. همانطور دراز کشیده صورتم را به چپ وراست میچرخانم. دختر و پسری پنجاه متر آن طرفتر توی آب عشقبازی میکنند. محلیاند. موتورشان را چند متر دورتر از من گذاشتهاند. شادند. حسودیام میشود. در میان بوسهها دختر متوجه نگاه من میشود. صورتم را برمیگردانم. هنوز سرم گیج میرود ...
... خورشید پایین آمده. دور و برم کسی نیست. کمی دورتر جزیرهای درست شده. با زحمت خودم را به آنجا میرسانم. هنوز مثل خرچنگها کج کج راه میروم. یک جا مینشینم. پیرمردی عرب با بزهایش در فاصلهای دور کنار دریا آمدهاند. برایم دست تکان میدهد. از همینجا میتوانم لبخندش را ببینم. بیاختیار بلند میشوم و به سمتش میروم. طوری که انگار به کار بزها خیلی واردم میپرسم چرا بزها را اینجا آوردهای؟ میگوید مریض شدهاند و چند تاشان مردهاند. میگویم ببر دامپزشک. میگوید بردهام، اما گفتهاند آب دریا هم خوب است برایشان. دوباره بیاختیار پیشنهاد میدهم با هم آنها را در دریا بشوییم. خندهرو است. از اخلاقش خوشم آمده! میپرم اولین بز را بگیرم در میرود و با سر میروم توی ماسهها. هر دو میخندیم. شک میکنم او هم مست نباشد! شرط میکنیم او بگیرد و من بشویم. من بزها را یکی یکی میبرم توی آب و حسابی دست به سر و رویشان میکشم. با وجود سردرد خفیفی که دارم لذت میبرم. حتی بزها هم میخندند، یا به نظر من اینطور میآید. آخریشان یک بز قلدری است. میبرم توی آب. وحشی میشود و یک لگد به آنجایی میزند که نباید. ولش میکنم توی آب. دل و رودهام به هم میپیچد. برمیگردم به ساحل. پیرمرد نگران شده. میخندم. میخندد. بزها هم میخندند. همه با هم خداحافظی میکنیم. دوباره به پشت روی ماسهها دراز میکشم ...
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاوردهایم مست از بوسههایی هستیم که هنوز نگرفتهایم از روزهایی که هنوز نیامدهاند از آزادی که در طلبش بودیم از آزادی که ذره ذره به دست میآوریم پرچم را بالا بگیر تا بر صورت بالها سیلی بزند حتی لاکپشتها هم هنگامی که بدانند به کجا می روند زودتر از خرگوشها به مقصد می رسند
پیشنوشت: اول اینکه بعد از بحث و کنکاش بسیار با خودم به این نتیجه رسیدم که همینجور بیخودی نیست که بیشتر وبلاگهای فارسی از فونت 12 استفاده میکنند! فونت 13 حجم مطلب را زیاد میکند. هم خودم وحشت میکنم هم خواننده! و این تنها دلیلی است که برای نبود خواننده و کامنتگذار به ذهنم میرسد. در نتیجه از امروز من هم به 12 نویسان میپیوندم.
و اما اصل مطلب ...
یک دسته از دوستان –دختران البته!- هستند که یکدفعه بعد از یکی دو سال سر و کلهشان پیدا میشود و جوری گرم میگیرند انگار شصت سال با هم رفیق بودهاید. در حالی که تا همین دو سال پیش با هم «من، شما، ایشان» بودهاید، چنان با حرارت از خاطرات بیمزۀ دوره دانشگاه و اساتید و اردو و ... تعریف میکنند که هر چقدر فکر میکنی به یاد نمیآوری حتی آن روزها هم آن اتفاقات آن قدر پرشور و حال بودهاند. تماسهای تلفنی بیشتر میشود، از تو میخواهند فلان کار را برایشان انجام بدهی، همینجوری دلواپست میشوند، در مورد مسائل شخصیشان درد دل میکنند. و خلاصه .... .
تا اینجا طوری نیست. هیچ کس از توجه کردن و توجه دیدن بدش نمی آید. اما کم کم میزان تحویل گرفتن از حد معمول فراتر می رود و در مقابل اگر همان قدر توجه نکنی و سراغ نگیری دلخوری پیش می آید. از آنجا که بنده به میزان باحال بودن -یا به تعبیری بیحال بودن- خودم سخت آگاهم، اول از همه ترس برم میدارد که والله من 27 سال با خودم زندگی کردهام –پیر شدم رفت!- این چیزی که از من ساختهاید نیستم، نه آن آدم خیلی باحال تماس های اول و نه این آدم بی مرام و یبس جدید! و این ماجرا بارها تکرار میشود و هر بار پایانی مسخرهتر از بار قبل دارد. باز هم مسخرهتر اینکه هر چقدر فکر میکنم میبینم در خودم هم رگههایی از این رفتارها هست. و همه این فرایند مثل بازی رمزگذاری شدهای است که دو طرف بازی میکنند، یا جدی میشود یا تمام!
چند وقت پیش این مطلب نازلی را اینجا دیدم که برایم بسیار جالب بود، به خصوص که از زبان یک دختر به همین ماجرا پرداخته است! همیشه برایم عجیب بوده که بعضی آدمهای معمولی این همه پیچیدهاند. با این مطلب نازلی میشود یک درام تمیز نوشت:
می تونم دختره رو تصور کنم، که بعد از "شکست عشقی" غیرقابل باورش تو رابطه ای که این قدر رو آینده اش حساب کرده بود -دور از ذهن نیست که مدرسه ای که بچه های مشترک رو باید ثبت نام کنن رو دست تنها انتخاب کرده بوده، لباس و مراسم و اساب و اثاثیه منزل مشترک و باقی ماجرا که جای خود داره- رفته طرف این پسره.
البته به عادت قدیمش از همون اوایل رابطه ی آینده دار، این یکیو تو آب نمک خوابونده بوده محض روز مبادای احتمالی. واسش اداهای مخصوص دلبریش رو در می آورده، مرتب بهش زنگ و اس ام اس می زده، می گفته چقدر دوست خوبیه، چقدر از ا فرند دوستش داره، چقدر رفیقه، واسش از این ور و اون ور سوغاتی های جور واجور می آورده، کتاب و مجله و فیلم ازش قرض می گرفته و در موردشون باهاش حرف می زده، وقتی ناراحت یا عصبی بوده بهش زنگ می زده و تکرار می کرده چقدر صداش آرامش بخشه، چقدر خوبه که می تونه بفهمه پشت این همه صمیمیت فقط دوستیه نه چیز دیگه، چقدر وجودش بین این همه آدم نارفیق غنیمته، قرارهای دو نفری طولانی باهاش می ذاشته و البته عکس های جور واجورش با لباس های جور واجورتر نشونش می داده و نظرشو می خواسته و حتی بعید نیست واسه نشون دادن حسن نیتش یکی دوبار تلاشی -که از ابتدا به نافرجام بودنش اطمینان داشته- هم برای آشنا کردن پسره با دو-سه تا از دوستای خودش کرده باشه.
بعد خب زده و رابطه ی آینده دار به بن بست رسیده و مرد رویاها سوار اسبش شده و در حالی که دختره آماده ی گذاشتنش تو آب نمک کذایی بوده که شاید سال ها بعد بالاخره بفهمه چه اشتباهی کرده و این دختره بهترین انتخاب زندگیش بوده از اول و دست از پا درازتر برگرده و به پاش بیفته که منو ببخش، در حال رفتن به دور دست ها یکی دیگه رو -که حریف بسیار قدریه- هم زده زیربغلش و تمام امیدهای دختره رو تبدیل به ناامیدی کرده.
دختره با عادت مالوف چند وقتی رو به مویه و زاری بر عشق از دست رفته گذرونده و از عالم و آدم بریده. فقط رفیق نایاب عزیز رو که همون پسره ی مورد نظر باشه به خلوتش راه داده. واسش از جفای معشوق گفته و اندوهی به وسعت عالم امکان. در کمال بی منظوری اعلام کرده تنها آدمیه که می تونه باهاش حرف بزنه و اطمینان داشته باشه درکش می کنه. تنها مردیه که می فهمش. تنها انسانی روی این کره ی خاکی که بهش اطمینان داره. همچنان با ظرافت پروژه ی عکس ها رو پیش برده، قرارهای دو نفری رو بیشتر کرده، تلفن ها رو مرتب تر کرده، به صداش عشوه ی بیشتری داده، حرف هاش در مورد فیلم ها و کتاب ها جهت دارتر شده و در نهایت پسره رو به دام انداخته.
از این جا به بعدش؟ وقتی بهش فکر می کنم خبیثانه ترین لبخند عالم روی لبمه و نمی تونم جلوی غنج رفتن دلم رو از موقعیت اره به کونی که دختره، حالا، بعد از جدی شدن رابطه اش با پسره داره بگیرم."
بعد از هشت ماه دوباره تمام خاطرات آن دو شب بعد از انتخابات در کوی در برابرم زنده شده است.
امشب بی بی سی فارسی فیلم جدیدی از حمله به کوی دانشگاه پخش کرد که وحشیگری لباس شخصیها و نیروهای نظامی در آن شب را به تصویر کشیده است. لینک دانلود را پایین گذاشتهام. این تنها فیلمی است که از نزدیک صحنۀ ورود به کوی و ضرب وشتم دانشجویان را نشان میدهد. فیلم پخش شده از سوی بی بی سی حدود هفت دقیقه است، در حالی که فیلم اصلی گویا بیست دقیقه است که من هنوز ندیدهام. مجری بی.بی.سی در مورد شیوه دستیابی به این فیلم توضیحی نداد.
همان طور که مجری برنامه بی بی سی تأکید میکند این صحنهها با دوربین حرفهای و البته از طرف نیروهای لباس شخصی فیلمبرداری شده است. در دو شب درگیری در کوی، با توجه به اینکه ممکن بود برخی از بسیجیها از چهره بچهها فیلم بگیرند و بعد دردسر ساز شود، به هیچ کس اجازه فیلمبرداری داده نشد و تنها فیلمی که از شب حادثه بود، از روی پشت بامی ورود موتورهای گارد ویژه را نشان میداد.
فیلم از ساعت 1:30 صبح شروع میشود؛ وقتی که پرتاب بیامان گاز فلفل بچهها را تا میدان اصلی کوی عقب رانده بود، اما باز اجازه نمیدادند بسیجیها و نیروهای انتظامی به کوی وارد شوند. همین فیلم دوبار تلاش ناموفق آنها برای ورود به کوی را نشان میدهد که هر بار با کوکتل مولوتف به عقب رانده میشوند. در نهایت در ساعت 2صبح با پشتیبانی گارد ویژه و موتورسواران از در اصلی به داخل کوی میریزند –البته در همان زمان از در پایینی کوی هم وارد شده بودند. صحنۀ بعدی حضور انبوه بسیج و نیروی انتظامی در خیابان کوی را نشان میدهد در حالی که فیلمبردار به همراهش میگوید (سردار) رجبزاده دستور داده است.
اما دردناکترین بخش فیلم جلوی کتابخانه است. ورود به محوطه کتابخانه همراه با صحنهای است که یک دانشجو را از موهایش گرفتهاند و روی زمین میکشند. آنقدر صحنه وحشیانه است که لباس شخصیها فریاد میزنند بس است نزنید! بچهها را از کتابخانه بیرون کشیدهاند و با فحشهای رکیک میزنند و روی هم تلنبارشان میکنند. صورت یک نفر تماما خون آلود است و البته اینها تنها بخشی از خشونت و وحشیگری آن شب است.
یکی از دوستان من که خودش را برای آزمون زبان روسی فردا آماده میکرد در همان کتابخانه گیر افتاده بود. از طبقه سوم تا پایین روی پلهها هلش میدادهاند به طوری که مچ هر دو پایش از چند نقطه شکسته بود. وقتی سپیده زد و اراذل کوی را ترک کردند، بیشتر اتاقهای ساختمانهای پر جمعیت تخریب شده بود. کف کتابخانه و پلههای آن با شیشه و دمپایی و خون پوشیده بود. همان صبح فرهاد رهبر، رئیس دانشگاه تهران آنجا حاضر شد. بچهها کم بودند. یک نفر گفت برای چه اجازه دادید یگان ویژه نیروی انتظامی داخل کوی بریزند؟ رهبر بدون اینکه تکذیب کند حمله با اجازه او بوده، گفت نیروی انتظامی برای حفظ امنیت شما آمده بود! همین بچهها را به شدت عصبانی کرد به طوری که به طرفش هجوم آورند و به کمک همراهانش به سرعت آنجا را ترک کرد. بعدها کوهکن هم گفت این حمله با اجازه فرهاد رهبر بوده است، اگر چه رهبر به کل منکر شد.
اهمیت این فیلم در این است که بخشی از آنچه را ما تعریف میکردیم یا در اینترنت منتشر شده بود و برخی با دیده شک و تردید مینگیستند مستند و به صورت تصویری نشان میدهد.
یکی از بهترین گزارشهایی که از شب حمله به کوی دانشگاه نوشته شد، ظرف چند ساعت توسط بلاگفا حذف شد. نسخهای دیگر از آن در این وبلاگ منتشر شده است که من هر بار آن را میخوانم تمام آن شب جلوی چشمم ظاهر میشود.
رسم شده مینویسند «وبلاگی در مورد همه چیز و هیچ چیز». این وبلاگ هم یک همچین چیزی است! اگر این نوشتهها تصویری هم از من میسازد، لطفاً نخواهید در این تصویر باقی بمانم.
همین!